تبليغاتX
...و چه زود دیر می شود

...و چه زود دیر می شود

confused pharmasist

افسوس

زندگی را گم کردم.میان جاده های بین شهری.میان خستگی های روز و شب.میان قفسه ها و کیسه های دارو.زندگی را گم کردم میان درد و رنج.داد و فریاد.تنهایی فکر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:34  توسط آزاده  | 

دانشگاه

برای گرفتن نامه طرحم رفتم دانشگاه.عجله داشتم.مسوولش نبود.گفتن بمون میاد.گفتم کس دیگه نیست؟ گفتن یکی دیگه بود امروز مریضه نیومده.نشستم اومده.منو فرستاده اتاق رییس.رفتم داخل.تلفنش زنگ خورده.داستان حسین کرد شبستری رو با جزییات تعریف میکنه.بعد که تموم شده منو فرستاده دبیرخونه طبقه سوم.حالا بماند که من چند بار تا طبقه سوم رفتم و اومدم اونجا دارن صبحونه میخورن.میگن بشین صدات میکنیم.نشستم تا صبحونشون تموم بشه.

دورباره رفتم که امضا کنن باز داره با تلفن حرف میزنه.اخرش میپرسه خانم دکتر رتبت چند بوده تو کنکور؟ بعد میگه افرین.خیلی درسخون بودی پس.

منم زهرخندی زدم و میگم چند تا اتاق دیگه باید برم برای امضا.سرگیجه گرفتم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:21  توسط آزاده  | 

حس مشترک

وقتی تصمیم گرفتیم مثل خانم جلسه ای ها جلسه بذاریم و بعد از غیبت کردن بریم سراغ ادبیات خیلی تصمیم خوبی گرفتیم.من خودمو وادار کردم سال بلوا رو بخونم و سمفونی مردگان هم برام مرور شد.واقعا عباس معروفی نویسنده زبر دستیه.خیلی بیشتر از خیلی.

الان دارم فریدون سه پسر داشت رو میخونم.همون سبک معروفی که خواننده رو اولش گیج کنه.بعد هم داستان رو به تدریج از زبان ادم های مختلف تعریف کنه.اما این یکی فضاش برمیگرده به دهه ۶۰ و سیاسیه.

ناتور دشتم مرور شد.شاهکار سلینجر.با اون ترجمه قشنگی که شده.شاید ادمای سنتی با این سبک نوشتن مخالف باشن.اما دغدغه های نوجوان امروز باید با زبان خودش گفته بشه.

خداحافظ گاری کوپر.ترجمشو دوست نداشتم و خیلی فضاشو درک نکردم.اما یه سری جملات ناب توش هست.الان پشیمونم که یادداشتشون نکردم.کلا باید عادت کنم که هرچیز قشنگی رو بنویسم.

یکی (برای اینکه ذوق مرگ نشه اسمشو نمیارم) گفت: یه حس دسته جمعی عالیه.مثه یه خاطره مشترک.برای همین از خوندنشون لذت میبریم.

دلم میخواد بنویسم.یاد بگیرم که بنویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:46  توسط آزاده  | 

منصوره و زهرا

منصوره تو اسمس نوشت:

این بار نگوییم چه زود دیر شد! گذشت! تلخ و شیرین! خاطراتش اما ابی آسمانیست! بگوییم با هم بودنمان چه خوش گذشت.خداحافظش هم بوی بودن میدهد.

چند روز قبلش نوشت:

-زهرمار!پدر خودمونو در آوردیم که تا تو هستی بریم.ینی چی! کجایی! فقط جرات میخاد نیای!

-بدبخت تا بخوای اینجارو تموم کنی،پسره با دختره ازدواج کرده ، بچشون هم به دنیا اومده! بیخیال شو! از ما گفتن بود...

جنتی در حال تضعیف روحیه فرهاد در حال کندن نقش بیستون!

-به اقاهه کلی توضیح دادم در مورد داروهاش-آخرش گفت با تشکر از برنامه خوبتون.

-بری خیلی دلم تنگ میشه.قول بده تهران شوهر کنی.

-ملت حمله کردن ، سرنگ تموم شد،آسان نفس تموم شد،دکتره روانیه!

-منم گلدم از فرندی با یو!امروز ولنه! (هرکی اینو ترجمه کنه جایزه داره)

....

مطلب درخواستی :

زهرا نوشت:

-وقتی میگم یه دونه ای یعنی به خودم مطمئنم که میگم.خیلی ممنون دوست خوبم برای هدیه بی بهانه پرمعنات(یه ببعی که داره سعی میکنی از مانع رد شه به سرزمین سبز برسه!).

-بیشعور نمیفهمی دیگه عین ما دوست پیدا نمیکنی؟ ناراحت نباش تو همین جوریش مرکز توجهی ...

-یه لحظاتی تو زندگی احساس میکنم هیچ غلطی نمیتونم بکنم ولی وقتی یادم میافته امریکا از همین جا شروع کرد قوت قلب میگیرم!

-امروز اخرین روز کاریم تو ایثاره.یه حال خلسه ای دارم:-(

-آرزویم برایت این است که در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ُ آرام قدم برداری برای زندگی کردن.

(از آوردن یه سری اسمس های کاملا خصوصی معذوریم.لطفا درخواست نکنید!)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 17:35  توسط آزاده  | 

عصیان

من مصون از بلایا وامتحانات

دیگران حقیرانی قابل ملامت

دنیا،جبری مقدر شده بر گردن تاریخ

غرق در توهم خویشم

از پیله ام به در امدم ، امروز

عصیان کردم

و حال من انتخابگرم

انتخابگر مسیر خویش

و چقدر نیازمندم به او که عصیانش نمودم

که در کنار این پرتگاه دستانم را محکم بگیرد

گاهی نگاهش کنم و دلم قرص شود

او را که همواره نگاهش به من است!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 18:19  توسط آزاده  | 

in time

چند وقت پیش فیلم In time رو دیدم.ازون فیلماست که کلی جایزه گرفته.شاید یه جورایی مثل فیلم کوری توی یه فضای غیر واقعی ترسیم می شه ولی اتفاقاتش دست کمی از جوامع امروزی ما نداره.

ماجرا این بود که آدمهای اون سرزمین واحد پولشون زمان بود.مثلا یه قهوه 1 روز میارزید یا بلیت اتوبوس دو ساعت بود.حقوقشونم بعد از کار تو ساعتی که روی دستاشون وجود داشت ریخته میشد و غالبا بیشتر از 24 ساعت نبود.

هر کس زیاد خرج میکرد یا کار نمیکرد زمانش تموم میشد و میمرد.ماجراهایی که اونجا اتفاق میفته جالبه.

کنار اون سرزمین یه سرزمین دیگه وجود داره که آدماش قرن ها زمان دارن.و اونها هستند که تصمیم میگیرن هزینه ها و حقوق ها چطور باشه.دراین بین یه پسر از سرزمین فقیرها با همراهی یه دختر از سرزمین پولدارها که به عدالت هم اعتقاد داره با این وضعیت به مبارزه بلند میشن.ماجراهاشون واقعا جالب و احساس برانگیزه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:14  توسط آزاده  | 

دکتر شدم!

بالاخره دکتر واقعی شدم.

بالاخره دفاع کردم.بالاخره راحت شدم.

از همه دوستای خوبم برای کادوی خلاقانشون ممنونم.یه داستان از زندگی من با نقاشی های خودشون.البته من بعضی از قسمتاشو تکذیب میکنم ولی خیلی دوسش دارم.

حالا که دارم برمیگردم شهرمون به همچین یادگاری هایی نیاز دارم.

میخواستم بهشون بگم خیلی تو این مدت باهاشون خوش گذشت.خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و بهشون مدیون هستم.دلم براشون تنگ میشه.براشون دعا میکنم.و میخوام برام دعا کنند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 21:6  توسط آزاده  | 

خاطرات

دیروز داشتم سعی می کردم حوادث چند سال دانشجوییم رو با تاریخشون بنویسم.مثلا اینکه کی فلان دوستم یا خواهرم ازدواج کرد.کی شروع به کار توی داروخونه کردم.با هر کدو از دوستام کی آشنا شدم و...

نمیدونم چرا انقدر احساس پیری میکنم.احساس میکنم زمان مثل باد میگذره.خیلی نمونده به زندگیم توی این دنیای بی معنی! اما اون دنیا هم فکر نکنم خیلی روی آرامش رو ببینم.حتی روی دوستانمم شاید فقط بتونم از دور ببینم.چون جایگاهم با اونا خیلی تفاوت داره.

به هر حال من با اینکه دفتر خاطرات دارم اما فقط بعضی روزها که حال دارم میرم سراغش.حافظمم هم که در حد لیگ برتر ضعیفه.بهتره تا زیاد نگذشته ثبتشون کنم.

یک سال بیشتر می گذره از روزی که هوس کردم وبلاگمو پاک کنم و از اول بنویسم و دقیقا یک سال میگذره از روزایی که همه ما نگران یاران دبستانیمون بودیم.و دو روز هم مونده به 25 بهمن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 15:55  توسط آزاده  | 

رویا

صدای بسته شدن درها به گوشم خورد و بعد ازآن خنده دخترانی که بلند بلند حرف میزدند.

چشمانم به سقف باز شد.

- من کجا هستم؟

خانه پدری ام؟

خانه خواهرم؟

خانه خاله ام؟

نه اینجا جایی جز خوابگاه نمی تواند باشد با این همه سر و صدا.

اما چطور فراموش کردم کجا هستم.من که سالهاست اینجا زندگی میکنم؟

چقدر ازین شلوغی و شلختگی بدم می آید.

دلم یک اتاق میخواهد که همه چیزش را با هم ست کنم.همه چیزش را مرتب کنم.

بعد بنشینم افکارم را مرتب کنم.بدون مزاحمت کسی!

نه اینکه عاشق تنهایی باشم.گاهی از تنهایی میترسم.

دلم یک دوست همیشه میخواهد.از آن رفیق های گرمابه و گلستان.که دعوتش کنم و او هم نه نگوید و بیاید تا صبح شعر بخوانیم و نقاشی بکشیم و حرفهای خوب بزنیم!

آخ که چقدر دلم برای رویاهایم تنگ شده!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 3:18  توسط آزاده  | 

تست اطلاعات عمومی اجتماعی

. تفاوت "حضرت والا" و "حضرت آقا" را توضیح دهید!

۲. دو کلمهء "مقام عظمای ولایت" و "شاهنشاه آریا مهر" را تعریف کنید!

۳. معنی عبارتهای " جانم فدای رهبر" و " جان نثار" را به طور خلاصه شرح دهید!

۴. دو کلمهء "بیت" و "کاخ" چه تفاوتهایی دارند؟!

۵. تفاوت دو گروه "عاشق ولایت" و "سلطنت طلب" را در چند سطر توضیح دهید!

۶. "بنیاد پهلوی" و "بنیاد علوی" چه کارکردهایی داشته و دارند؟!

برگرفته از وبلاگ  http://www.fiauahr.mihanblog.com/
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 1:58  توسط آزاده  |