confused pharmasist
دورباره رفتم که امضا کنن باز داره با تلفن حرف میزنه.اخرش میپرسه خانم دکتر رتبت چند بوده تو کنکور؟ بعد میگه افرین.خیلی درسخون بودی پس.
منم زهرخندی زدم و میگم چند تا اتاق دیگه باید برم برای امضا.سرگیجه گرفتم!
الان دارم فریدون سه پسر داشت رو میخونم.همون سبک معروفی که خواننده رو اولش گیج کنه.بعد هم داستان رو به تدریج از زبان ادم های مختلف تعریف کنه.اما این یکی فضاش برمیگرده به دهه ۶۰ و سیاسیه.
ناتور دشتم مرور شد.شاهکار سلینجر.با اون ترجمه قشنگی که شده.شاید ادمای سنتی با این سبک نوشتن مخالف باشن.اما دغدغه های نوجوان امروز باید با زبان خودش گفته بشه.
خداحافظ گاری کوپر.ترجمشو دوست نداشتم و خیلی فضاشو درک نکردم.اما یه سری جملات ناب توش هست.الان پشیمونم که یادداشتشون نکردم.کلا باید عادت کنم که هرچیز قشنگی رو بنویسم.
یکی (برای اینکه ذوق مرگ نشه اسمشو نمیارم) گفت: یه حس دسته جمعی عالیه.مثه یه خاطره مشترک.برای همین از خوندنشون لذت میبریم.
دلم میخواد بنویسم.یاد بگیرم که بنویسم.
این بار نگوییم چه زود دیر شد! گذشت! تلخ و شیرین! خاطراتش اما ابی آسمانیست! بگوییم با هم بودنمان چه خوش گذشت.خداحافظش هم بوی بودن میدهد.
چند روز قبلش نوشت:
-زهرمار!پدر خودمونو در آوردیم که تا تو هستی بریم.ینی چی! کجایی! فقط جرات میخاد نیای!
-بدبخت تا بخوای اینجارو تموم کنی،پسره با دختره ازدواج کرده ، بچشون هم به دنیا اومده! بیخیال شو! از ما گفتن بود...
جنتی در حال تضعیف روحیه فرهاد در حال کندن نقش بیستون!
-به اقاهه کلی توضیح دادم در مورد داروهاش-آخرش گفت با تشکر از برنامه خوبتون.
-بری خیلی دلم تنگ میشه.قول بده تهران شوهر کنی.
-ملت حمله کردن ، سرنگ تموم شد،آسان نفس تموم شد،دکتره روانیه!
-منم گلدم از فرندی با یو!امروز ولنه! (هرکی اینو ترجمه کنه جایزه داره)
....
مطلب درخواستی :
زهرا نوشت:
-وقتی میگم یه دونه ای یعنی به خودم مطمئنم که میگم.خیلی ممنون دوست خوبم برای هدیه بی بهانه پرمعنات(یه ببعی که داره سعی میکنی از مانع رد شه به سرزمین سبز برسه!).
-بیشعور نمیفهمی دیگه عین ما دوست پیدا نمیکنی؟ ناراحت نباش تو همین جوریش مرکز توجهی ...
-یه لحظاتی تو زندگی احساس میکنم هیچ غلطی نمیتونم بکنم ولی وقتی یادم میافته امریکا از همین جا شروع کرد قوت قلب میگیرم!
-امروز اخرین روز کاریم تو ایثاره.یه حال خلسه ای دارم:-(
-آرزویم برایت این است که در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن ُ آرام قدم برداری برای زندگی کردن.
(از آوردن یه سری اسمس های کاملا خصوصی معذوریم.لطفا درخواست نکنید!)
دیگران حقیرانی قابل ملامت
دنیا،جبری مقدر شده بر گردن تاریخ
غرق در توهم خویشم
از پیله ام به در امدم ، امروز
عصیان کردم
و حال من انتخابگرم
انتخابگر مسیر خویش
و چقدر نیازمندم به او که عصیانش نمودم
که در کنار این پرتگاه دستانم را محکم بگیرد
گاهی نگاهش کنم و دلم قرص شود
او را که همواره نگاهش به من است!
چند وقت پیش فیلم In time رو دیدم.ازون فیلماست که کلی جایزه گرفته.شاید یه جورایی مثل فیلم کوری توی یه فضای غیر واقعی ترسیم می شه ولی اتفاقاتش دست کمی از جوامع امروزی ما نداره.
ماجرا این بود که آدمهای اون سرزمین واحد پولشون زمان بود.مثلا یه قهوه 1 روز میارزید یا بلیت اتوبوس دو ساعت بود.حقوقشونم بعد از کار تو ساعتی که روی دستاشون وجود داشت ریخته میشد و غالبا بیشتر از 24 ساعت نبود.
هر کس زیاد خرج میکرد یا کار نمیکرد زمانش تموم میشد و میمرد.ماجراهایی که اونجا اتفاق میفته جالبه.
کنار اون سرزمین یه سرزمین دیگه وجود داره که آدماش قرن ها زمان دارن.و اونها هستند که تصمیم میگیرن هزینه ها و حقوق ها چطور باشه.دراین بین یه پسر از سرزمین فقیرها با همراهی یه دختر از سرزمین پولدارها که به عدالت هم اعتقاد داره با این وضعیت به مبارزه بلند میشن.ماجراهاشون واقعا جالب و احساس برانگیزه.
بالاخره دفاع کردم.بالاخره راحت شدم.
از همه دوستای خوبم برای کادوی خلاقانشون ممنونم.یه داستان از زندگی من با نقاشی های خودشون.البته من بعضی از قسمتاشو تکذیب میکنم ولی خیلی دوسش دارم.
حالا که دارم برمیگردم شهرمون به همچین یادگاری هایی نیاز دارم.
میخواستم بهشون بگم خیلی تو این مدت باهاشون خوش گذشت.خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم و بهشون مدیون هستم.دلم براشون تنگ میشه.براشون دعا میکنم.و میخوام برام دعا کنند.
نمیدونم چرا انقدر احساس پیری میکنم.احساس میکنم زمان مثل باد میگذره.خیلی نمونده به زندگیم توی این دنیای بی معنی! اما اون دنیا هم فکر نکنم خیلی روی آرامش رو ببینم.حتی روی دوستانمم شاید فقط بتونم از دور ببینم.چون جایگاهم با اونا خیلی تفاوت داره.
به هر حال من با اینکه دفتر خاطرات دارم اما فقط بعضی روزها که حال دارم میرم سراغش.حافظمم هم که در حد لیگ برتر ضعیفه.بهتره تا زیاد نگذشته ثبتشون کنم.
یک سال بیشتر می گذره از روزی که هوس کردم وبلاگمو پاک کنم و از اول بنویسم و دقیقا یک سال میگذره از روزایی که همه ما نگران یاران دبستانیمون بودیم.و دو روز هم مونده به 25 بهمن!
چشمانم به سقف باز شد.
- من کجا هستم؟
خانه پدری ام؟
خانه خواهرم؟
خانه خاله ام؟
نه اینجا جایی جز خوابگاه نمی تواند باشد با این همه سر و صدا.
اما چطور فراموش کردم کجا هستم.من که سالهاست اینجا زندگی میکنم؟
چقدر ازین شلوغی و شلختگی بدم می آید.
دلم یک اتاق میخواهد که همه چیزش را با هم ست کنم.همه چیزش را مرتب کنم.
بعد بنشینم افکارم را مرتب کنم.بدون مزاحمت کسی!
نه اینکه عاشق تنهایی باشم.گاهی از تنهایی میترسم.
دلم یک دوست همیشه میخواهد.از آن رفیق های گرمابه و گلستان.که دعوتش کنم و او هم نه نگوید و بیاید تا صبح شعر بخوانیم و نقاشی بکشیم و حرفهای خوب بزنیم!
آخ که چقدر دلم برای رویاهایم تنگ شده!